دود گند

لغت نامه دهخدا

دودگند. [ گ َ ] ( اِ مرکب ) بخاری. || دودکش. ( ناظم الاطباء ). || ( ص مرکب ) دودگنده. بوی دود گرفته. ( یادداشت مؤلف ). با بوی ناخوش دود.
- دودگند شدن؛ بوی دود گرفتن. ( یادداشت مؤلف ). تدخن. ( تاج المصادر بیهقی ). دخن. دودگند شدن طعام. ( تاج المصادر بیهقی ).
- دودگند کردن؛ به بوی دود آلودن. ( یادداشت مؤلف ): دخن؛ دودگون کردن طعام. ( تاج المصادر بیهقی ).

فرهنگ فارسی

بخاری.

جمله سازی با دود گند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رخش گشت پرخون و دل پر ز دود بیامد به بالین فرخ فرود

💡 گوش تو او را چو راه دم شود دود تلخ از خانهٔ او کم شود

💡 خیزد به رنگ دود ز مژگان نگه مرا گرم است بس که از دل گرمم هوای چشم

💡 به از ترب پخته بود مرغ لاغر به از کاه دود،ار چه بد، عود باشد

💡 دل می دود به سنگ ملامت به زور عشق می سازد این شراب جگردار شیشه را

💡 دود اجل خاست ز هر بندشان بی خودی از پای در افگندشان

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز