دبدبه زدن
مترادفها
خودنمایی، فخرفروشی
متضادها
فروتنی، تواضع
لغت نامه دهخدا
دبدبه زدن. [ دَ دَ ب َ / ب ِ زَ دَ] ( مص مرکب ) طبل زدن. دهل و نقاره زدن. طبلک زدن.
- دبدبه بندگی زدن؛ آشکارا و برملا اظهار بندگی کردن:
با فلک آن دم که نشینی به خوان
پیش من افکن قدری استخوان
کآخر لاف سگیت میزنم
دبدبه بندگیت میزنم.نظامی.- دبدبه کسی در آسمان چهارم زدن؛ ازو سخت به بزرگی و جلال یاد شدن. آوازه شکوه و بزرگی او عالمگیر شدن: دبدبه تو در آسمان چهارم میزنند. ( اسرارالتوحید چ بهمنیار ص 127 ).
فرهنگ فارسی
طبل زدن
جمله سازی با دبدبه زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی
💡 دیریست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو
💡 گرد سپه کوه بر رخ گردون نشست کوکبهٔ خور شکست دبدبهخان رسید
💡 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
💡 تو بدین دبدبه انسانی زان صدا چون دبه خالی مانی
💡 برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز دمهای شماری