لغت نامه دهخدا
خون چکاندن. [ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) خون قطره قطره روان ساختن. موجب چکیدن خون شدن. خون بچکیدن واداشتن:
زنهار که خون می چکد از گفته سعدی
هر که اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند.سعدی.
خون چکاندن. [ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) خون قطره قطره روان ساختن. موجب چکیدن خون شدن. خون بچکیدن واداشتن:
زنهار که خون می چکد از گفته سعدی
هر که اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند.سعدی.
خون قطره قطره روان ساختن موجب چکیدن خون شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اینگونه از سلاحهای بادی نمونه اولیه این سلاح محسوب شده و از فنر قوی با قابلیت ارتجاعی بالا، یک پیستون و گیره ماشه بهره میبرد. با کشیدن اهرم یا پایین بردن لوله سلاح، فنر جمع شده و پیستون به ماشه قفل میشود. سپس با چکاندن ماشه پیستون به سرعت به سمت جلو حرکت کرده و ایجاد فشاری در حدود ۳۰ تا ۵۰ بار میکند، که موجب فشار هوا بر گلوله و حرکت آن در طول لوله میشود.