لغت نامه دهخدا
خوشبوی ساختن. [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] ( مص مرکب ) معطر کردن. اطابه. خوشبوی گردانیدن. خوشبوی کردن. ( یادداشت مؤلف ).
خوشبوی ساختن. [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] ( مص مرکب ) معطر کردن. اطابه. خوشبوی گردانیدن. خوشبوی کردن. ( یادداشت مؤلف ).
معطر کردن اطابه
💡 ناله زار کمال است چو بلبل شب و روز با تو در سبزه خوشبوی گلستان داری
💡 از مشک حصار گل خود روی که دید بر گل خطی ز مشک خوشبوی که دید
💡 باده خوشبوی و دماغ ما ازان خوشبوی تر کرده گویا ساقی مشکین نفس در کار مشک
💡 بشاخ سوسن آزاد برفگنده قبا ببرگ سنبل خوشبوی بر نهاده کلاه
💡 آن سروری که از حسد بوی خلق او بر تن قبا کند گل خوشبوی پیرهن