لغت نامه دهخدا
خوش اندرخوش. [ خوَش ْ / خُش ْ اَ دَ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) بسیار خوش. بسیار نیکو. سخت خوش. سخت شادان و نکوحال:
به آواز و چهره کش و دلکشم
همان خوش همین خوش خوش اندرخوشم.سعدی.
خوش اندرخوش. [ خوَش ْ / خُش ْ اَ دَ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) بسیار خوش. بسیار نیکو. سخت خوش. سخت شادان و نکوحال:
به آواز و چهره کش و دلکشم
همان خوش همین خوش خوش اندرخوشم.سعدی.
بسیار خوش بسیار نیکو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
💡 مخور تنها که تنها خوش نباشد یکی ساغر از آن خمار از این سو
💡 پنجهٔ قدرت رهین باد دستیها خوش است تا به افسردن نگردد متهم در آستین
💡 خوش آن دمی که لبم گردد آشنای قدح به پای خم سر خود را نهم به جای قدح
💡 خوش با دگرانی ای به رخ رشک پری بر من همه راه ناخوشی می سپری
💡 ای جام لب نگار میدار به دست با او چو خوش آورید این کار بدست