لغت نامه دهخدا
خورش کشی. [ خوَ / خ ُ رِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل کشیدن خورش. || ( اِ مرکب ) ظرفی که در آن خورش می ریزند. ظرفی که برای خورش بکار می رود. || قاشقی یا ملاقه ای که برای کشیدن خورش بکار می رود. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خورش کشی. [ خوَ / خ ُ رِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل کشیدن خورش. || ( اِ مرکب ) ظرفی که در آن خورش می ریزند. ظرفی که برای خورش بکار می رود. || قاشقی یا ملاقه ای که برای کشیدن خورش بکار می رود. ( یادداشت بخط مؤلف ).
عمل کشیدن خورش یا ظرفی که در آن خورش می ریزند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خورش دادمت تا شدی زورمند ز تو دور کردم ز سرما گزند
💡 برون کرد مغز سرش در زمان خورش داد ماران هم اندر زمان