لغت نامه دهخدا
خودباف. [ خوَدْ / خُدْ ] || ( نف مرکب ) کنایه از کسی که جعل داستان کند. ( ن مف مرکب ) آنچه بدون ماشین بافته شده. || نعت است برای داستانی موهوم که بر اثر جعل کسی بوجود آمده.
خودباف. [ خوَدْ / خُدْ ] || ( نف مرکب ) کنایه از کسی که جعل داستان کند. ( ن مف مرکب ) آنچه بدون ماشین بافته شده. || نعت است برای داستانی موهوم که بر اثر جعل کسی بوجود آمده.
آنچه بدون ماشین بافته شده یا کنایه از کسی که جعل داستان کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هیچ ز حرمانِ خود شگفت ندارم کاینهمه از سوء بختِ عادیم آمد
💡 ز رفتنت به خود آسودگی نمی بینم مرا ز بیضه بود تنگتر وطن بی تو
💡 در این سر ره بری دانای اسرار بمیر از جسم خود وز عین پندار
💡 آزردهام به شکوه دل دلستان خود کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
💡 صائب ز تیغ مرگ نلرزد به خویشتن آزاده ای که گشت ز خود پیشتر جدا