لغت نامه دهخدا
خمارگشایی. [ خ ُ گ ُ ] ( حامص مرکب ) خمارشکنی. رفع خماری: و همان شب اتفاق عروسی بود و جمله... به عشرت و نشاط مشغول سحرگاهی بر سر آن مخاذیل افتاد ایشان را خمارگشایی خوش فرمود و یک کودک را زنده نماند. ( بدایعالازمان فی تاریخ کرمان ).
خمارگشایی. [ خ ُ گ ُ ] ( حامص مرکب ) خمارشکنی. رفع خماری: و همان شب اتفاق عروسی بود و جمله... به عشرت و نشاط مشغول سحرگاهی بر سر آن مخاذیل افتاد ایشان را خمارگشایی خوش فرمود و یک کودک را زنده نماند. ( بدایعالازمان فی تاریخ کرمان ).
خمار شکنی رفع خماری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به فردوسم مخوان زنهار از این در که آنجا نیست چندین دل گشایی
💡 این دست بسته را تو گشایی که عاقبت آنکس برد که تعبیه استادوار کرد
💡 صائب چه گشایی گره از طره دلدار؟ نگشوده کسی فال ز دیوان قیامت
💡 گر سر تربت من باز گشایی بینی قالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت
💡 در دلنهی امانی هر سوش میکشانی گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی