لغت نامه دهخدا
خطائی بچه. [ خ َ ب َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) بچه اهل خطا. کنایه از بچه زیبا و خوبروست:
تو خطائی بچه ای از تو خطا نیست عجب
کآنکه از اهل صوابند خطا نیز کنند.سعدی.
خطائی بچه. [ خ َ ب َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) بچه اهل خطا. کنایه از بچه زیبا و خوبروست:
تو خطائی بچه ای از تو خطا نیست عجب
کآنکه از اهل صوابند خطا نیز کنند.سعدی.
بچه اهل خطا کنایه از بچه زیبا و خوبروست.
💡 بود من بود خطائی که ز حد بود برون شاه بودند و بمن بنده خطا بخشیدند
💡 چه جای آنکه هر درد و دوائی تو را معلوم گردد بی خطائی
💡 بودش به من گمان خطائی که ذات من در ارتکاب آن ز ملک بیگنهتر است
💡 درگذر از من اگر نیز خطائی کردم کز تو و خط وفای تو ندارم گذری
💡 اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم پریشانم خطا شد در گذر از من خطائی را
💡 گر تو جز او را به جای او بنشاندی والله والله که بر طریق خطائی