لغت نامه دهخدا
خشک شنج. [ خ ُ ش َ ] ( ص مرکب ) فالج. بی حس و بی حرکت در عضو. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خشک شنج. [ خ ُ ش َ ] ( ص مرکب ) فالج. بی حس و بی حرکت در عضو. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فالج بی حس و بی حرکت در عضو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز تف آتش دل وز سرشک دیده شده لب چو قندش خشک و رخ چو ماهش تر
💡 کی زشت شود روی نکو ار بنشویند کی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد
💡 سیر این باغم نفس درپیچ وتاب جهد سوخت موج خشکی داشت جوی آرزو سنبل نبود
💡 بیباد بهار جای گل در گلشن یا دستهٔ خار خشک یا مشت خسیست
💡 از باده غرور نگردد سیاه مست تا شیشه نشکند به سرش خشکی مار
💡 خشک است لبم ساقی تردست کجایی؟ خواهم ز تو پیراهن ناموس قبا کرد