لغت نامه دهخدا
خرس بغو. [ خ ِ س ِ ب َ ] ( اِ ) کوتاه. کوتاه با جامه های بسیار بر زبر یکدیگر پوشیده. مؤلف لغت نامه آنرا بحدس از «خرس » ( به معنی دب و بغو [ بغ و یا بت خرد ] ) دانسته اند.
خرس بغو. [ خ ِ س ِ ب َ ] ( اِ ) کوتاه. کوتاه با جامه های بسیار بر زبر یکدیگر پوشیده. مؤلف لغت نامه آنرا بحدس از «خرس » ( به معنی دب و بغو [ بغ و یا بت خرد ] ) دانسته اند.
کوتاه کوتاه با جامه های بسیار بر زبر یکدیگر پوشیده.
💡 بنگر این عرصه که بر وی زده ام خیمه نظم همه پیرامن او ساخته جا خرس و خروس
💡 گاهى مى گفت: من در حرم فلان آقا (از اشخاص بزرگ ) را به صورت خوك مى بينم يابه صورت خرس مى بينم.
💡 سكوت بدون تفكر بى زبانى است؛ الصمت بغير تفكر خرس. (610)
💡 مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین
💡 غضب و عنف تو چون کرده تصور دد و دام مانده در سلسله ی خوف و رجا خرس و خروس
💡 برخی نیز «هشی» را به معنای خرس و این واژه را به معنای «لانۀ خرسها» دانستهاند.