لغت نامه دهخدا
خردمند گشتن. [ خ ِ رَ م َ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) عقل. ( تاج المصادر بیهقی ). صاحب عقل شدن. عاقل شدن.
خردمند گشتن. [ خ ِ رَ م َ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) عقل. ( تاج المصادر بیهقی ). صاحب عقل شدن. عاقل شدن.
عقل صاحب عقل شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 على عليه السلام فرموده: خردمند كسى است كه از تجربيات زندگى پند و سرمشقآموزد.
💡 حكيمى گفت: خردمند، آنست كه درشتى نصيحتگر، او را خوشتر آيد، تا تملق چاپلوس.
💡 مر این گفتهها را که شداد گفت که هوش خردمند ازو شد شگفت
💡 ز پیر خردمند بشنو تو پند که باشد به گیتی تو را سودمند
💡 روزها يكى پس از ديگرى گذشت و آثار حمل در همسر زكريا آشكار شد و پس از پاياندوره حمل، خداوند پسرى زيبا، پاك و خردمند به او عطا فرمود.
💡 عشق تو خلاصم کرد از بند خردمندی یاد تو فراغم داد از پند خردمندان