لغت نامه دهخدا
خبیر کردن. [ خ َ ک َ دَ ]( مص مرکب ) مطلع کردن. واقف کردن. آگاه کردن. مطلع نمودن. اطلاع دادن. آشنا کردن. بینا کردن:
هر جمادی را کند فضلش خبیر
غافلان را کرده قهر او ضریر.مولوی.
خبیر کردن. [ خ َ ک َ دَ ]( مص مرکب ) مطلع کردن. واقف کردن. آگاه کردن. مطلع نمودن. اطلاع دادن. آشنا کردن. بینا کردن:
هر جمادی را کند فضلش خبیر
غافلان را کرده قهر او ضریر.مولوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز
💡 وجود آگهش از سر هر وجود خبیر ضمیر روشنش از فکر هر ضمیر آگاه
💡 جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش وز مستی جمالش از خود خبیر باشد
💡 منتظران رخش با خبران خموش معتکفان درش زنده دلان خبیر
💡 تو دانائی و علام و خبیری که مر بیچارگان را دستگیری
💡 کای سخنگوی خبیر رازدان از صفات حق بکن با من بیان