لغت نامه دهخدا
حجاج بهزی. [ ح َج ْجا ج ِ ب َ ] ( اِخ ) رجوع به حجاج بن علاطبن خالد شود.
حجاج بهزی. [ ح َج ْجا ج ِ ب َ ] ( اِخ ) رجوع به حجاج بن علاطبن خالد شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواجه حجاج آن کوکس نبوده در جهان که به رادی دست او را در جهان همتاستی
💡 دوش دل بردی و می خواهی که امشب خون کنی من بحل کردم، اگر حجاج قربان منی
💡 یک روز مجلس میداشت. حجاج درآمد با لشکریان بسیار و تیغهای کشیده. بزرگی حاضر بود گفت: امروز حسن را بیازماییم که هنگام آزمایش است.
💡 حجاج گفت: تف بر اين دنياى پست ! به خدا اگر كسى در ميان شما بود كه اين طور سخنبگويد، يك نفر از شما كشته نمى شديد!(23)
💡 328- تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 332؛ ابن اعثم در فتوح، ج 6، ص 279 تاكيد مى كند كه حجاج او را وارونه بردار كشيده است.
💡 حجاج بن یوسف دستور به قطع دستها و پاهای یحیی و سپس قتل وی میدهد. این اتفاق در شهر واسط در عراق رخ دادهاست.