حافظ حلوائی

لغت نامه دهخدا

حافظ حلوائی. [ ف ِ ظِ ح َل ْ ] ( اِخ ) بروزگار دولت خاقان کبیر شاهرخ سلطان حافظ یکی از شعرای متعین بود و سخن او شهرتی داشت و این غزل او راست:
ای بدو چشم تو نظربازیم
از نظر خویش نه اندازیم
ای ز قدت جمله سرافرازیم
وقت بشد باز که بنوازیم
مرد رقیب تو چو دیدم ترا
کشته شد آن کافر و من غازیم
چند چو چنگم بدهی گوشمال
وقت شد ای شاه که بنوازیم
«دید چو سرگشتگی من بعشق
خاست فلک نیز به انبازیم »
حافظ حلوائیم و از کمال
معتقد حافظ شیرازیم.( تذکرةالشعراء دولتشاه صص 463-464 ).

فرهنگ فارسی

بروزگار دولت خاقان کبیر شاهرخ سلطان حافظ یکی از شعرای متعین بود

جمله سازی با حافظ حلوائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من در هوس تو میپزم حلوائی حلوا بنگر به صورت سودائی

💡 شکر ز دهان تو برد شیرینی قند از لب تو وام کند حلوائی

💡 ای چون علم بلند در صحرائی وی چون شکر شگرف در حلوائی

💡 دلم از زندگانی سرد از آن نیست که دیک عیش حلوائی ندارد

💡 ستاده خال به دریوزه پیش نوش لبش به پیش دکه حلوائیان چو مسکینی

💡 مگس خواست حلوائی از خوان او عسل آیتی گشت در شان او

میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز