لغت نامه دهخدا
جدا فکندن. [ ج ُ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دور کردن. جدایی انداختن:
اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا فکند از یار.فرخی.رجوع به جدا افکندن شود.
جدا فکندن. [ ج ُ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دور کردن. جدایی انداختن:
اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا فکند از یار.فرخی.رجوع به جدا افکندن شود.
دور کردن جدایی انداختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شمع گردن دعوی چسان کشم بیدل سرم به دوش فکندن فکندهاند اینجا
💡 جهان را همه ساله آئین و خوست جدائی فکندن میان دو دوست
💡 گله از چرخ بود تیر فکندن به سپهر چون بجائی نرسد شکوه بیجا چکنم
💡 که باید نخست این گوزن دلیر فکندن به تیر اندرین آبگیر
💡 چین در کمند زلف فکندن برای چیست سنگ از فلاخن تو گریزان نمی شود
💡 به مذهبِ من اگر عارفی تفاوت نیست ردا فکندن و زنّار بر میان بستن