جان بدراوردن

مترادف‌ها

جان کندن

متضادها

زنده ماندن

لغت نامه دهخدا

( جان بدرآوردن ) جان بدرآوردن. [ ب ِ دَ وَ دَ ] ( مص مرکب ) جان بدربردن. جان برون بردن. سالم ماندن. نجات یافتن:
عجب از کشته نباشد بدر خیمه دوست
عجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم.سعدی.رجوع بجان بدربردن شود.

فرهنگ فارسی

( جان بدر آوردن ) جان بدر بردن

جمله سازی با جان بدراوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دلم ز دست غم و درد تو به جان آمد بگو که با که بگوییم درد پنهانش

💡 نباید کزو دولت آید به رنج که مفلس به جان کوشد از بهر گنج

💡 کفر ثالث را ز حق جان مرا جز موحد کس نداند کُفر چیست

💡 چو دل عاشق روی جانان شود دل از نور او سر به سر جان شود

💡 جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن این بدن‌ها نیز دایم زنده و برپاستی

💡 پس از چندین ساعت دویدن مداوم در سربالایی‌های تند کوهستان، ورزشکار جوان چنان خسته شده بود که به نظر می‌رسید در هر لحظه ممکن است جان بدراورد.

💡 کارگرانی که در گرمای طاقت‌فرسای تابستان مشغول ساخت و ساز در پروژه‌های بزرگ عمرانی بودند، برای انجام وظیفه خود گاهی مجبور بودند تا حد جان بدراوردن تلاش کنند.

💡 او پس از طی کردن مسیر بسیار طولانی و دشوار در میان جنگل‌های انبوه، با چنان خستگی مفرطی به مقصد رسید که گویی برای لحظه‌ای کوتاه جان بدراورد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران