لغت نامه دهخدا
تهدی کردن. [ ت َ هََ دْ دی ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راه یافتن: و چون خبر واقعه او به سلطان غیاث الدین رسید تفکر و تحیر به احوال او تهدی کرد و عجز و ضعف تصدی نمود. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به تهدی شود.
تهدی کردن. [ ت َ هََ دْ دی ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راه یافتن: و چون خبر واقعه او به سلطان غیاث الدین رسید تفکر و تحیر به احوال او تهدی کرد و عجز و ضعف تصدی نمود. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به تهدی شود.
راه یافتن و چون خبر واقعه او به سلطان غیاث الدین رسید تفکر و تحیر به احوال او تهدی کرد و عجز و ضعف تصدی نمود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وگرنه رنج خود ضایع مگردان برو بنیوش «لا تهدی» ز قرآن
💡 و هر کرا نور شرع که صورت جذبه حق است و سر رحمت حق از ورطه امارگی خلاص ندهد هیچ چیز نتواند داد که «الاما رحم ربی». با خواجه علیه السلام با کمال مرتبه نبوت و رسالت میگفتند «انک لا تهدی من احببت»