لغت نامه دهخدا
تردماغ کردن. [ ت َ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پرنشاط و سرخوش کردن کسی را. خرم و خوشدل ساختن کسی را:
بیا که گر نکنم تردماغت از جامی
کنم ضیافت خشکی به آب حمامی.مسیح کاشی.و رجوع به تردماغ شود.
تردماغ کردن. [ ت َ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پرنشاط و سرخوش کردن کسی را. خرم و خوشدل ساختن کسی را:
بیا که گر نکنم تردماغت از جامی
کنم ضیافت خشکی به آب حمامی.مسیح کاشی.و رجوع به تردماغ شود.
پر نشاط و سرخوش کردن کسی را خرم و خوشدل ساختن کسی را.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دماغم باج ذوق از نشئة سرشار میگیرد گلم از تردماغی بر سر دستار میگیرد
💡 تردماغ چمن حسرت شمشیر توام زخم بالیده چو گل ساغر صهبای من است
💡 موج گوهر در قناعتگاه قسمت خشک نیست تردماغ شرم استعداد باید زیستن
💡 به نام خشک مزن جام تردماغی ناز ز آبگینه هم آخر برآمدهست حباب