تار فام

لغت نامه دهخدا

تارفام. ( ص مرکب ) کدر. تیره رنگ. تارگون. بی زدودگی:
همچو این تاریکرویان، روی من
تیره بود و تارفام و بی صقال.ناصرخسرو.رجوع به تار شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) تارگون تیره رنگ کدر.

جمله سازی با تار فام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرد مه خط سیه‌کار نداری، داری روز روشن به شب تار نداری، داری

💡 نگاه کن سر تار نفس کجا بندست نگاه دار سر رشته زینهار مخسب

💡 هشته در هر تار و پودش صولت چنگال شیر خفته در هرآستینش سطوت خرطوم پیل

💡 چون بشکند این ساز، چه خشم و چه مدارا زیر و بم تار نفست صلحی و جنگیست

💡 تا در ضمان رزق خلایق نشد کفت ترکیب معده را نه به پیوست پود و تار

💡 نور بینش جمله صرف عیب‌پوشی‌کرده‌ایم شوخی نظارهٔ ما تار چشم سوزنست

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز