لغت نامه دهخدا
تار تنیدن. [ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) تار گستردن. کشیدن تار. پهن کردن و گستردن تار:
آن توئی آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت می تنی.مولوی ( مثنوی چ علاءالدوله ص 35 ).
تار تنیدن. [ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) تار گستردن. کشیدن تار. پهن کردن و گستردن تار:
آن توئی آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت می تنی.مولوی ( مثنوی چ علاءالدوله ص 35 ).
( مصدر ) تار گستردن کشید تار پود: (( آن تویی آن زخم بر خود میزنی بر خود آن دم تار لعنت می تنی. ) ) ( مثنوی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در این دهه چند گروه پیرامون موضوع نمایش توابع با بهکارگیری پایههای با مقیاس متغیر برای تنیدن فضاهای توابع تحقیق مینمودند.
💡 ز سحربافی بیربط کارگاه نفس دو رشتهایکه تواند به هم تنیدن نیست
💡 رشته این دام تنیدن خطاست صید تو معلوم که چندش بهاست
💡 تاکی چو نگه در هوسآباد تخیل یک رشتهٔ موهوم به صد رنگ تنیدن
💡 خسته کردی زین تنیدن پا و دست رو بخواب امروز، فردا نیز هست