بیهوش گشتن

لغت نامه دهخدا

بیهوش گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) مدهوش گشتن. بیهوش گردیدن. حواس رااز دست دادن. در اثر ضربتی یا داروی بیهوشی مغمی علیه یا مغشی علیه گشتن. از خود بیخود گشتن:
چو آواز کوس آمد از پشت پیل
همی مرد بیهوش گشت از دو میل.فردوسی.همی بی تن و تاب و بی توش گشت
بیفتاداز پای و بیهوش گشت.فردوسی.بزین اندر از زخم بیهوش گشت
بخاک اندر افتاد و خاموش گشت.فردوسی.چو بگسست زنجیر بی توش گشت
بیفتاد و زان درد بیهوش گشت.فردوسی.بروی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن هیچ و خاموش گشت.فردوسی.

فرهنگ فارسی

مدهوش گشتن. بیهوش گردیدن. حواس را از دست دادن. در اثر ضربتی یا داروی بیهوشی مغمی علیه یا مغشی علیه گشتن.

جمله سازی با بیهوش گشتن

💡 بریگ محمد سلیم متخصص بیهوشی و اولین متخصص درد پاکستان (نیروهای پزشکی ارتش)

💡 بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم آن که وقتی با خیال دوست خوابی داشتم

💡 سووفلوران برای بیهوشی کودکان جهت عمل جراحی استفاده می‌شود. در طول فرایند بیدار شدن پس از استفاده از این دارو بی قراری و هذیان مشاهده شده‌است

💡 بی مستی و بیهوشی ازین غم نرهم باز جامی بنما راه به میخانه ام امروز

💡 کارتن دارنی را در زندان ملاقات می‌کند و به او داروی بیهوشی می‌دهد و بارساد او را به خارج از زندان حمل می‌کند.

💡 نشان عشق بیهوشی‌ست بیهوش ای ‌که‌ هشیاری کمال ‌وصف خاموشی‌ست خاموش ای ‌که گویایی

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز