لغت نامه دهخدا
بیعت قوبا. [ ] ( اِخ ) بعقوبا. بعقوبة. بنا به گفته حمداﷲ مستوفی این شهر را دختری ازتخم کسری «قوبا» نام ساخت و «بیعت قوبا» خواند. بمرور زمان بعقوبا شد. ( نزهةالقلوب ص 42 ). رجوع به بعقوبا و بعقوبة و ترجمه سرزمینهای خلافت شرقی ص 68 شود.
بیعت قوبا. [ ] ( اِخ ) بعقوبا. بعقوبة. بنا به گفته حمداﷲ مستوفی این شهر را دختری ازتخم کسری «قوبا» نام ساخت و «بیعت قوبا» خواند. بمرور زمان بعقوبا شد. ( نزهةالقلوب ص 42 ). رجوع به بعقوبا و بعقوبة و ترجمه سرزمینهای خلافت شرقی ص 68 شود.
بعقوبا. بعقوبه. بنا بگفت. حمدالله مستوفی این شهر را دختری از تخم کسری (( قوبا ) ) نام ساخت و (( بیعت قوبا ) ) خواند بمرور زمان بعقوبا شد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بکرد با دل تو ای ملک وفا بیعت بکرد با سیر پاک تو هنر پیمان
💡 آن نشکسته هنوز بیعت خاطر که این ملک ابد را کشد زیر سم انتها
💡 تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف لب توحید گشاید به نوای منصور
💡 که در کار بیعت چه گویی همی زمهر و زکین تا چه جویی همی
💡 چون نبود او تا کند بیعت قبول بد به جای دست او دست رسول
💡 به طبع دولت با همت تو در بیعت به طبع نصرت با همت تو در پیمان