لغت نامه دهخدا
( بیرون آوریدن ) بیرون آوریدن. [ وَ دَ ]( مص مرکب ) بیرون آوردن. رجوع به برون آوریدن شود.
( بیرون آوریدن ) بیرون آوریدن. [ وَ دَ ]( مص مرکب ) بیرون آوردن. رجوع به برون آوریدن شود.
( بیرون آوریدن ) بیرون آوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه در تست و تو بیرون از آنی چه گویم قدر خود چون می ندانی
💡 سپاهی که نزدیکتر، باز خواند به شهر اندر آورد و بیرون نماند
💡 سرو از دایره حکم تو بیرون نرود تا تو چون فاختگان حلقه دامی داری
💡 غربت مپسندید که افتید به زندان بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است
💡 دیگران در می سخا ورزند و تو بیرون می وان سخاوت نیست جز تلقین شیطان رجیم
💡 بیرون ز تو نیست خویشتن را بشناس از خود بطلب هر آن چه خواهی یابی