لغت نامه دهخدا
برپای ایستادن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) به کاری قیام کردن:
چون بجز بندگی ندیدم رای
ایستادم چو بندگان برپای.نظامی.
برپای ایستادن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) به کاری قیام کردن:
چون بجز بندگی ندیدم رای
ایستادم چو بندگان برپای.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابن عطا گوید ادب ایستادن است بادب با هرچه نیکو داشته اند آنرا گفتند چگونه بود گفت آنک معامله با خدای، بادب کند، پنهان و آشکارا چون این بجای آوردی ادیب باشی اگرچه عجمی باشی.
💡 حالت ایستادن یا وضعیتی که ارگانیسم را برای پاسخی خاص آماده میسازد. معمولاً در ارتباط با پاسخهای حرکتی بهکار برده میشود.
💡 اگر درد گردن وجود دارد طرز ایستادن یا نشستن خوب به جلوگیری از آن کمک میکند.
💡 عضلات ناحیه گلوتئال (ماهیچه سرین):این عضلات دو دستهاند: طبقه سطحی و طبقه عمقی. این ماهیچهها از نوع مخطط بوده و نقش مهمی در دویدن، ایستادن و راه رفتن ایفا میکنند.
💡 محمدرضا لطفی، ریشهٔ نام مقام را در واژهٔ عربی «مِقام» (با کسره) میداند که به معنای جای ایستادن، رتبه یا پایه بوده است.