لغت نامه دهخدا
برهم زدگی. [ ب َ هََ زَ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) عمل برهم زدن: سَطَع؛ دست برهم زدگی. ( منتهی الارب ). || اغتشاش. پریشانی. آشفتگی. غوغا. فساد. فتنه. آشوب. اضطراب. ( ناظم الاطباء ).
برهم زدگی. [ ب َ هََ زَ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) عمل برهم زدن: سَطَع؛ دست برهم زدگی. ( منتهی الارب ). || اغتشاش. پریشانی. آشفتگی. غوغا. فساد. فتنه. آشوب. اضطراب. ( ناظم الاطباء ).
عمل برهم زدن دست برهم زدگی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگفتمش که بکش تا بمیرم و برهم جواب داد که راحت به عاشقان ندهند
💡 سرداران قزلباش در اندک زمانی لاهیجان را گرفتند ودولت نوبنیاد گیلان را برهم زدند و بوسعید و طالشه کولی به جنگلها فرار کردند.
💡 تنها حکومت محلی که ثبات سیاسی خراسان را برهم زد، سربداران بودند که با واکنش نظامی آل کرت از پیشروی بیشتر آنان جلوگیری شد.
💡 برهم زند ز جوش طپش بال اهتزاز در سینه دل به شوق تو چون طائر حرم
💡 حمله ها بردند تا صف عدو برهم زدند سعی ها کردند تا هم عاقبت بسیوختند
💡 گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم این هر دو بباختیم و غم ماند به جا