بباد کردن

لغت نامه دهخدا

بباد کردن. [ ب ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نیست و نابود کردن. ( آنندراج ). به نحو اسراف و تبذیر یا بی فایدتی صرف و خرج کردن:
و اندر وقت که از مادر بوجود آمد کف دست گشاده داشت هر دو، زنان اهل بیت اوگفتند که هرچه بماند این بباد کند و بخورد و بدهد. ( تاریخ سیستان ).
روز جوانی شده یادش مکن
این دم پیری است ببادش مکن.امیرخسرو.

فرهنگ فارسی

نیست و نابود کردن

جمله سازی با بباد کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آرى آنكه ناپيدا است خدا است كه شير علم را (وزير دربار) نيكو بباد داد.

💡 چو روح از آن بکشد دین و دل و بباد دهد چو عقل از آن بچشد افکند سر و دستار

💡 يهود وقتى كه چنين ديدند به او (يعنى عبدالله بن سلام ) گفتند تو دروغ مى گوئى، واو را بباد فحش و ناسزا گرفتند.

💡 غنچه همچون گلرخی کو داده باشد دل بباد دست در پیرهن زنگاری والا زده

💡 جهالت وقتيكه با عناد و خود بينى تواءم شد، زندگى انسانرا بباد هلاكت داده، و خرمناعمال نيكو و روحانيت و تقوى را سخت ميسوزاند.

💡 خرمن مشک سیه بود که میرفت بباد بامدادان که سر زلف ترا شانه زدند

دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز