لغت نامه دهخدا
باغچه سلیمانی. [ چ َ / چ ِ ی ِ س ُ ل َ ] ( ترکیب وصفی،اِ مرکب ) باغ طلسم که بشعبده و سحر بنظر متخیل گردانند. ( غیاث اللغات ). و رجوع به باغچه سلیمان شود.
باغچه سلیمانی. [ چ َ / چ ِ ی ِ س ُ ل َ ] ( ترکیب وصفی،اِ مرکب ) باغ طلسم که بشعبده و سحر بنظر متخیل گردانند. ( غیاث اللغات ). و رجوع به باغچه سلیمان شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هدهدی جاسوس بودم زین سلیمانی جناب نامه یی سوی سبا بردم دگر بازآمدم
💡 رسول شروان چون خوانی آن بزرگی را که در جهان سخن ملک او سلیمانی است
💡 اکنون تو سلیمانی و من پشه فلک باد بادی که کم از پشه برش پیل گرانجان
💡 بیاد خال او تار نگه در دیده ام گردد بگرد مردمک دایم چو زنار سلیمانی