لغت نامه دهخدا
اهل فراش. [ اَ ل ِ ف ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مریض و ذی فراش. ( آنندراج ). در بسترافتاده. ( ناظم الاطباء ).
اهل فراش. [ اَ ل ِ ف ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مریض و ذی فراش. ( آنندراج ). در بسترافتاده. ( ناظم الاطباء ).
مریض و ذی فراش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فراش آستانش افشاند آستین هست آستین از آنرو بر چشم تر مرا
💡 فراش صدرش هر شهی، بهر چنین میدانگهی چرخ از مه نو هر مهی چوگان نو پرداخته
💡 بینیازی، از تصنع فارغ است بزم دل، گستردهٔ فراش نیست
💡 كـلمـه (فـرش ) جمع فراش است، كه به معناى گستردنى ها است، و كلمه (مرفوعة) به معناى عالى و بلند است.
💡 کالسکه گذشت. فراشان ماندند تا یوسف عمو را ببرند. من با خود در اندیشه ام که خدایا چه کنم؟
💡 علی فراشان را بخواست و فرمان داد تا مار را بیرون آورند.