لغت نامه دهخدا
اعمی شدن. [ اَ ما ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کور شدن. نابینا گردیدن. نور چشم از دست دادن:
بر امام خلق ریزد هر زمانی صدهزار
تا مخالف را ز دیدن دیده ها اعمی شود.ناصرخسرو.
اعمی شدن. [ اَ ما ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کور شدن. نابینا گردیدن. نور چشم از دست دادن:
بر امام خلق ریزد هر زمانی صدهزار
تا مخالف را ز دیدن دیده ها اعمی شود.ناصرخسرو.
کور شدن. نابینا گردیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوباره یوسف خور، اوفتاد در چه مغرب زهجر، دیده یعقوب روزگار شد اعمی
💡 تو توسنی و رایض تو قول لااله تو اعمی ای و قاید تو شرع مصطفا
💡 یعقوبم و از فرقت یوسف شده اعمی گیتی است چه کنعان و تو بیت الحزن من
💡 شهید خاک خراسان که گرد مرکب او به جای نور بصر گشته چشم اعمی را
💡 نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زن پیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را
💡 در شیشه ز اعمی ببرد علت کوری در مستی از الکن ببرد بند زبان را