فرهنگ معین
( ~. تِ دَ ) (مص ل. ) رشد کردن، بزرگ شدن.
( ~. تِ دَ ) (مص ل. ) رشد کردن، بزرگ شدن.
رشد کردن، بزرگ شدن.
💡 پوسیده استخوان و کفنهای مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده میشود
💡 از کجا مرهم بیابم چون ز مغز استخوان پنبه میآرم به روی داغ حرمان مینهم
💡 همچو موسیقار هر شب تا سحر جویا زغم استخوان پهلوم یک یک جدا فریاد داشت
💡 لاله می روید ز بستر ناتوان عشق را شعله پرورده است مغز استخوان عشق را
💡 چنانکه ز آتش سوزنده در نی افتد تاب حسود خسته دلت تب در استخوان دارد
💡 برای زلف کند شانه ز استخوان، ورنه هزار تیغ که در کار یک شکار کند؟