لغت نامه دهخدا
ابی خویشتن. [ اَ خوی / خی ت َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بیخود. بیهوش. مغمی علیه:
بفرمود تا داروی هوش بر [منیژه ]
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند و چون خورد شد مرد [ بیژن ] مست
ابی خویشتن سرش بنهاد پست.فردوسی.
ابی خویشتن. [ اَ خوی / خی ت َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بیخود. بیهوش. مغمی علیه:
بفرمود تا داروی هوش بر [منیژه ]
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند و چون خورد شد مرد [ بیژن ] مست
ابی خویشتن سرش بنهاد پست.فردوسی.
بیهوش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گلی کز حسن روزافزون آن دلدار می چینم به جای خویشتن باشد اگر صد بار می چینم
💡 ز رای خویشتن شاها به یک لحظه نهی چرخی اگر جز بر مراد تو کند چرخ فلک دوران
💡 باشد میان لشکر منصور خویشتن چون شاه اختران که ز انجم کند حشم
💡 گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب ای مه بیخویشتن کز خویشتن پنهان شدی
💡 خویشتن بی خویشتن بینی مدام عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام