لغت نامه دهخدا
کناب. [ ک ِ ] ( ع اِ ) سر شاخ خرما یا عام است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). سر شاخ و سر شاخ خرمابن. ( ناظم الاطباء ). || خوشه خرما. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
کناب. [ ک ِ ] ( ع اِ ) سر شاخ خرما یا عام است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). سر شاخ و سر شاخ خرمابن. ( ناظم الاطباء ). || خوشه خرما. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
سرشاخ خرما یا عام یا خوشه خرما
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم زاهد بر کناب و چشم ما بر خال یار ما نظر بر نقطهام الکتاب افکنده ایم
💡 وطن تا پر کناب و دیگرش داد بصید ملکها بال و پرش داد
💡 این کناب مجموعهای از داستانهایی کوتاه دربارهٔ افرادی است که در خیابان مانگو زندگی میکنند و راوی آن دختری به اسپرانزا است.
💡 داستان کناب در شهر بارسلون اسپانیا اتفاق میافتد.