لغت نامه دهخدا
پیکارساز. [ پ َ /پ ِ ] ( نف مرکب ) که پیکار سازد. که جنگ در اندازد. که رزم آغازد. که حرب ترتیب دهد:
ز بس خشت گردان پیکارساز
شده پیل چون در نیستان گراز.اسدی.نمدپوشی آمد بجنگش فراز
جوانی جهانسوز پیکارساز.سعدی.
پیکارساز. [ پ َ /پ ِ ] ( نف مرکب ) که پیکار سازد. که جنگ در اندازد. که رزم آغازد. که حرب ترتیب دهد:
ز بس خشت گردان پیکارساز
شده پیل چون در نیستان گراز.اسدی.نمدپوشی آمد بجنگش فراز
جوانی جهانسوز پیکارساز.سعدی.
آن که ترتیب جنگ و پیکار دهد، پیکارسازنده.
( صفت ) ۱- آنکه پیکار سازد کسی که ترتیب جنگ دهد: نمد پوشی آمد بجنگش فراز جوانی جهانسوز پیکار ساز. ( سعدی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سوی پشت آورد میل از فراز برآمد زجا مرد پیکارساز