لغت نامه دهخدا
پی پا. [ پ َ / پ ِ ی ِ ] ( اِ مرکب ) عرقوب. پی پاشنه. رجوع به پی ( بمعنی عصب ) شود: عقبة؛ پی که از آن زه سازند. ( منتهی الارب ).
- پی پاخشک؛ آنکه دیر از کاری بازآید.
پی پا. [ پ َ / پ ِ ی ِ ] ( اِ مرکب ) عرقوب. پی پاشنه. رجوع به پی ( بمعنی عصب ) شود: عقبة؛ پی که از آن زه سازند. ( منتهی الارب ).
- پی پاخشک؛ آنکه دیر از کاری بازآید.
عرقوب پی پاشنه
💡 ملا زمان درش را ببوس صد پی پا دعای من به جناب یکان یکان برسان
💡 به دشت از عدل او بر گردن شیر پی پای غزالان است زنجیر
💡 نه رنجش از پی پا رنج باشد کند کاری که صاحب گنج باشد
💡 نگذاری ز پی پا و سری کفش و کلاه همه بربائی و چون باد روی از درگاه
💡 گردنم کز پی پای تو کشد بار سری طوق دارد ببقای ابد از خنجر تو