پرانداخت
مترادفها
پرتاب کردن، افکندن، انداختن
لغت نامه دهخدا
پرانداخت. [ پ َ اَ ] ( اِ ) پرانداخ. سختیان. چرم. تیماج.
جمله سازی با پرانداخت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت
💡 بادهای شدید در فصل پاییز باعث شدند تا برگهای زرد و خشک درختان در تمام سطح باغ و فضای پارک به هر سو پرانداخت شوند.
💡 او با هیجان فراوان، دانههای گل را در فضای خالی باغ پرانداخت تا در فصل آینده شاهد شکوفایی و زیبایی خیرهکننده گلهای متنوع باشد.
💡 شاعر در اشعار خود از کلمات زیبا برای پرانداخت نوری از امید در دلهای افرادی که با ناامیدی و سختیهای زندگی دست و پنجه نرم میکنند، استفاده میکند.