لغت نامه دهخدا
نحاسی. [ ن ُ / ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ) مسین. ( ناظم الاطباء ). از مس.از جنس مس. مسی. || به رنگ مس. مسی رنگ.
نحاسی. [ ن ُ / ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ) مسین. ( ناظم الاطباء ). از مس.از جنس مس. مسی. || به رنگ مس. مسی رنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و به قول اکثر حدیدی او سیاه و ذهبی زرد و فضی سفید و نحاسی سرخ میباشد و در جمیع اقسام او نقطههای سفید و عیون ظاهر است و به قدری درخشندگی دارند و گدازنده ٔ زجاج و صافکننده ٔ آنند و او را قابل رنگ گرفتن می سازند و به آهن نیز این فعل میکنند.
💡 خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نهای تو غباری تو زر نهای تو نحاسی