منتبر
مترادفها
خطیب، سخنور
لغت نامه دهخدا
منتبر. [م ُ ت َ ب ِ ] ( ع ص ) دست آبله ناک و آماسیده. ( آنندراج ). دست آبله کرده و آماسیده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || خطیب بر منبرشونده. ( آنندراج ). خطیب. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بر منبر برشده و برآمده. ( ناظم الاطباء ).
جمله سازی با منتبر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زنى باديه نشين را گفتند: خوارى چيست ؟ گفت: ايستادن گرانمايه اى بر درگاهفرومايه اى و آنگاه اجازه نيابد. و نيز او را پرسيدند: بزرگى چيست ؟ گفت: بند منتبر گردن مردان نهادن.