💡 و در شب جمعه يازدهم رجب 1388 ه ق. مطابق 12/7/1347 ه ش، بر اثر مراقبت وحضور، التهاب و اضطراب شديدى داشتم، و با برنامه عملى جناب استاد علامهطباطبايى - رضوان الله عليه - روزگار مى گذراندم؛ تا قريب يك ساعت به اذان صبحكه به ذكر كلمه طيبه ((لا اله الا الله )) اشتغال داشتم، ديدم سر تا سر حقيقت و همهذرات مملكت وجودم با من در اين ذكر شريف همراهند و سرگرم به گفتن ((لااله الا اللهاند))؛ ناگهان به فضل الهى جذبه اى دست داد كه بسيار ابتهاج به من روى آورد.مثل اين كه تندبادى سخت وزيدن گيرد آنچنان صدايى پى درپى هيچ مكث و تراخى بر مناحاطه كرد، و سيرى سريع پيش آمد كه هزار بار از سرعت سير جت سريع السير درفضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه كه ديده ام از تعبير ان ناتوانم. عجب اينكه در آن اثناء گفتم: چه خوش است كه به دنيا برنگردم، وقت اين معنى در دلم خطوركرده به ياد عائله افتادم كه آنها سرپرست مى خواهند، باز گفتم: آنها خودشان صاحبدارند، به من چه؛ تا چيزى نگذشت كه از آنحال شيرين باز آمدم و خودم را در آنجا نشسته بودم ديدم. ان الله سبحانه فتاحالقلوب و مناح الغيوب.(258)