مسجر

لغت نامه دهخدا

مسجر. [ م ِ ج َ ] ( ع اِ ) فروزینه تنور. ( منتهی الارب ). وقود تنور. ( از اقرب الموارد ).
مسجر. [ م ُ س َج ْ ج َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تسجیر. رجوع به تسجیر شود. || شَعر مسجر؛ موی فروهشته و مسترسل. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

فرو زینه تنور

جمله سازی با مسجر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پيامبر خدا(ص ) در مسجد قبا نشسته بود و جمعى از اصحاب گرد او حلقه زده بودند. دراين حال من وارد مسجر شدم. تا نگاه رسول خدا(ص ) به من افتاد، چهره اش شكفته گشت وتبسم بر لبهايش نقش بست؛ طورى كه برق سفيدى دندانهايش را ديدم. سپس فرمود:

طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز