محجم

مترادف‌ها

حجیم، پرحجم، بزرگ

متضادها

نحیف، کوچک

لغت نامه دهخدا

محجم. [ م ِ ج َ ] ( ع ص )رقیق و تنک. || ( اِ ) شاخ و شیشه حجامت. محجمه. || نیشتر حجامت. ( منتهی الارب ). تیغ. ج، محاجم. || حجامتجای. حجامت گاه. جائی که حجامت کنند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). محجمة. جای حجامت. جای شاخ در پس گردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
محجم. [ م ُ ج ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از احجام. رجوع به احجام شود.
محجم. [ م ُ ج َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از احجام. کسی که پس پا می شود و بازمی ایستد از کسی. ( ناظم الاطباء ). بازایستاده و پس پا شده از بیم. ( از منتهی الارب ). جبان و ضعیف القلب. ( ناظم الاطباء ). بازایستاده از بیم و خوف: گفت زندگانی ملک اسلام دراز باد اینهادر این مجلس بزرگ و این حشمت از حد گذشته از جواب عاجز شوند و محجم گردند. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 21 ).

فرهنگ معین

(مِ جَ ) [ ع. ] ۱ - (ص. ) رقیق، تنگ. ۲ - (اِ. ) آلت حجامت، شاخ حجامت.

فرهنگ فارسی

(اسم ) باز ایستنده پس پا شونده از بیم.

ویکی واژه

رقیق، تنگ.
آلت حجامت، شاخ حجامت.

جمله سازی با محجم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هست آنگاه‌ها و پس واوی‏/ که بود کج به هیئت محجم‏

💡 آن کتاب محجم و ضخیم که در کتابخانه قدیمی قرار داشت، شامل صدها فصل مختلف درباره تاریخ و تمدن‌های باستانی جهان بود که مطالعه آن زمان می‌برد.

💡 پژوهشگر برای تکمیل پایان‌نامه خود ناچار شد چندین جلد از آن اثر محجم را که در آرشیو ملی نگهداری می‌شد، با دقت بسیار زیاد مطالعه کند.

💡 ساخت بنای محجم و عظیم در مرکز شهر، باعث شده است که گردشگران از سراسر دنیا برای مشاهده معماری خیره‌کننده آن به این منطقه سفر کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران