بی خویشتنی

لغت نامه دهخدا

بی خویشتنی. [ خوی / خی ت َ ] ( حامص مرکب ) بیهوشی. مدهوشی. بیخودی:... و قفای آن بی خویشتن بباید خورد. ( سندبادنامه ). هرچند خاطر برگماشتم هیچ معلوم نمیگردد که باعث و داعی او در این بی خویشتنی چه بوده است. ( سندبادنامه ).
مست بیخویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بیخویشتنی.سعدی.رجوع به بی خویش و بی خویشتن شود. || اعمال غیرارادی و خلاف عقل کردن. خود رانگاه نتوان داشتن: و تأدیب این تأدی و بی حرمتی و تعریک این جنایت و بی خویشتنی که کرد بحد اعتبار رسانید. ( سندبادنامه ص 77 ).

فرهنگ فارسی

بیهوشی ٠ مدهوشی ٠ بیخودی ٠

جمله سازی با بی خویشتنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در عشق دل خراب چتواند کرد بی خویشتنی صواب چتواند کرد

💡 مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

💡 هر زمان مشعلهٔ آتش بی خویشتنی با رهی بیهده پیوسته کنی، تا چه شود؟

💡 خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی

💡 با این همه کار و بار و عزت که تراست بی خویشتنی بی سر و بن را چه کنی

💡 با چشم تو عقل خویشتن را بی خویشتنی ز خویشتن برد

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز