لغت نامه دهخدا
کمین ور. [ ک َ وَ ] ( ص مرکب ) آنکه در کمین می نشیند. کمین گر.( ناظم الاطباء، ذیل کمین گر ). کمین کننده:
طلایه به پیش اندرون چون قباد
کمین ور چو گرد تلیمان نژاد.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 1 ص 96 ).
کمین ور. [ ک َ وَ ] ( ص مرکب ) آنکه در کمین می نشیند. کمین گر.( ناظم الاطباء، ذیل کمین گر ). کمین کننده:
طلایه به پیش اندرون چون قباد
کمین ور چو گرد تلیمان نژاد.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 1 ص 96 ).
آنکه در کمین می نشیند. کمین گر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در کمین عیش از بس دیده بد دیدهایم باده را از چشم ساغر نیز پنهان میکنیم
💡 قیصر قصر فلک کرده کمین بر حبش سیف بمانی بدست چون پسر ذی یزن
💡 چو در باختر راند تیر از کمین زند بر نشانه به خاور زمین
💡 رسید لاله و دارد بهر کمین خاری چو گلرخی است که دارد رقیب ناهموار
💡 روز کمان کز کمین خیزد گردون به کین وز دل آهن شرار شعله کشد بی حجر