بی فسار

لغت نامه دهخدا

بی فسار. [ف َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فسار، مخفف افسار ) بی افسار. || رها. لگام گسیخته. سرخود:
نگه کن بدین بی فساران خلق
تو نیز از سر خود فروکن فسار.ناصرخسرو.ازیرا سزا نیست اسرارحکمت
مراین بی فساران بی رهبران را.ناصرخسرو.ابلیس در جزیره تو برنشست
بر بی فسار سخت کش توسنش.ناصرخسرو.رجوع به افسار شود.

فرهنگ فارسی

بی افسار. یا رها. لگام گسیخته سرخود.

جمله سازی با بی فسار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار

💡 مرد را بی عشق کاری چون بود این چنین خر بی فساری چون بود

💡 چون سلیمان طاعتش بردند دیوان عرب آن خران بی فسار و اشتران بی مهار

💡 نه ماه بی فسار همی تاخت روزگار تا بر سرش سیاست سیفی فسار شد

💡 زشتر شکلیست در خشک آخور آخر زمان هم سر خر داشتن هم بی فساری داشتن

💡 لکن چه فایده که ز بخت بدم مدام مهمل بگرد عالم چون بی فسار اسب

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز