لغت نامه دهخدا
بکروی. [ ب َ رَ ] ( اِ ) بمعنی بکرایی است که آن میوه ای باشد شیرین میان نارنج و لیمو. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از جهانگیری ) ( از آنندراج ) ( از مؤید الفضلاء ). رجوع به بکرایی شود. || ( ص ) بسیار شرابخوار. ( ناظم الاطباء ).
بکروی. [ ب َ رَ ] ( اِ ) بمعنی بکرایی است که آن میوه ای باشد شیرین میان نارنج و لیمو. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از جهانگیری ) ( از آنندراج ) ( از مؤید الفضلاء ). رجوع به بکرایی شود. || ( ص ) بسیار شرابخوار. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زین پیش کسی بودیم و امروز در این کشور ما جمری بغدادیم ما بکروی شیرازیم