لغت نامه دهخدا
گزبادامی. [ گ َ زِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) گزی که مغز آن را بادام نهاده باشند. گزی که بجای مغز پسته مغز بادام در آن نهند. رجوع به گز پسته ای شود.
گزبادامی. [ گ َ زِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) گزی که مغز آن را بادام نهاده باشند. گزی که بجای مغز پسته مغز بادام در آن نهند. رجوع به گز پسته ای شود.
گزی که مغز بادام در آن نهند
💡 مکرر، گر همه قند است، خاطر را کند رنجه ز بادامم بد آید بس که خواندم چشم بادامی
💡 چو خواب افتادهام منظور چشم مست خودکامی به تلخی کردهام جا در مذاق طبع بادامی
💡 بام بادامی قرقانی، روستایی از توابع بخش ماهورمیلانی شهرستان ممسنی در استان فارس ایران است.
💡 بام بادامی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان ممسنی در استان فارس ایران است.
💡 در ره دل بکدامین سو بنشستی که ندیدت کس بادامی یاشستی
💡 کودکانیم و ببازی زده خود را که بریم از لب و چشم بتان پسته و بادامی چند