لغت نامه دهخدا
تهی روی. [ ت َ/ ت ِ / ت ُ رَ / رُو ] ( حامص مرکب ) گمراهی و ضلالت و بی راهی. || مسافرت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تهی رفتن و تهی رو و تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.
تهی روی. [ ت َ/ ت ِ / ت ُ رَ / رُو ] ( حامص مرکب ) گمراهی و ضلالت و بی راهی. || مسافرت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تهی رفتن و تهی رو و تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.
گمراهی و ضلالت و بی راهی مسافرت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روی کسی چو صورت آینه سوی تست کز خویشتن تهی و پر از مهر روی تست
💡 کلی آن سو روی و زین برهی پر شوی از حق وز خویشی تهی
💡 فروغ از روی و تاب از تن تهی گشت چراغ دیده را روغن تهی گشت
💡 هواه سرشک فشاند، چو چشم عاشق گریان چمن ز سبزه تهی شد چو روی کودک امرد
💡 تا بباغ اندر ز برگ گل تهی شد گلستان من ز روی دوست هر ساعت کنم پر گلبن آن
💡 پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلق بر روی زنگیان در آیینه بستن است