برگماردن

متضادها

بردن، فرستادن

لغت نامه دهخدا

برگماردن. [ ب َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) برگماشتن. برگماریدن:
گمانی مبر کاین ره مردمست
برین کار نیکو خرد برگمار.ناصرخسرو.که جوهری ز عرض لامحاله خالی نیست
جزین نباشد دل برگمار و ژرف گمار.ناصرخسرو.و رجوع به برگماشتن شود.

فرهنگ عمید

= گماشتن

جمله سازی با برگماردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در فراز و نشیب آن‌ راه، یکی از قدرتهای رقیب که سعی در کسب مقام ایل‌بیگی داشت، پیش می‌افتاد وبا رسیدن به‌این‌مقام سعی برگماردن افراد فامیل خود، درمناصب پرعایدی می‌کرد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران