جزو بدن

مترادف‌ها

عضو، اندام، بخش بدن

لغت نامه دهخدا

جزو بدن. [ ج ُزْ وِ ب َ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو تن. ( بهارعجم ) ( آنندراج ). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود. و رجوع به جزو تن شود.

فرهنگ فارسی

هر چیز که لازم و لا ینفک باشد جزو تن آنچیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود.

جمله سازی با جزو بدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چون سایه باش یک قلم آیینهٔ نیاز آن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست

💡 روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد

💡 سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن در صف خواری‌کشانم تن ز خارا می‌شود

💡 چاک را همچو قفس جزو بدن ساز کلیم تا به کی خواهی از آن زینت پیراهن کرد

💡 قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان‌ کردن موج جزو بدن آب روان می‌باشد

💡 پزشک تاکید کرد که حفظ سلامت پوست و مو به عنوان بخشی از مراقبت‌های لازم، جزو بدن و سلامت کلی انسان است.

💡 برخی از اعضای داخلی که جزو بدن محسوب می‌شوند، در صورت بروز بیماری، نیاز به مداخلات پزشکی فوری و بسیار جدی دارند.

💡 شناخت دقیق ساختار استخوان‌ها که جزو بدن هستند، برای دانشجویان رشته پزشکی در سال‌های اول تحصیل بسیار اهمیت دارد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران