لغت نامه دهخدا
جزو بدن. [ ج ُزْ وِ ب َ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو تن. ( بهارعجم ) ( آنندراج ). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود. و رجوع به جزو تن شود.
جزو بدن. [ ج ُزْ وِ ب َ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو تن. ( بهارعجم ) ( آنندراج ). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود. و رجوع به جزو تن شود.
هر چیز که لازم و لا ینفک باشد جزو تن آنچیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود.
💡 چون سایه باش یک قلم آیینهٔ نیاز آن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست
💡 روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
💡 سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن در صف خواریکشانم تن ز خارا میشود
💡 چاک را همچو قفس جزو بدن ساز کلیم تا به کی خواهی از آن زینت پیراهن کرد
💡 قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان کردن موج جزو بدن آب روان میباشد