بالانشین

لغت نامه دهخدا

بالانشین. [ ن ِ ] ( نف مرکب ) نشیننده در بالا. صدرنشین. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). که بالا نشیند. آنکه جای بالارا به دست آورد. نشیننده در صدر انجمن:
ز بس دود دلم بالانشین بود
فلک را کهکشان رشک زمین بود.اثر.- امثال:
بالانشین کم خرج است. ( از جامع التمثیل
یعنی بزرگی خرج ندارد. ( امثال وحکم ج 1 ص 368 ).
|| برتری جوی. برتری گزین. زبردستی خواه. || محترم. بزرگوار. بزرگ مقدار.
- بالانشینان افلاک؛ کنایه از فرشتگان است. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

کسی که در بالای مجلس می نشیند، صدرنشین.

جمله سازی با بالانشین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بالانشین بارگه کبریا علی ست مقصد ز آفرینش ارض و سما علی ست

💡 گشتن از بالانشینی زیر دست نفس خویش گفتن صد حرف بی‌جا، بر سر جا تا به کی؟!

💡 تلاش صدر در بیرون در بگذار و خوش بنشین که بر بالانشینان بیشتر جا تنگ می گردد

💡 ز شب تا روز دلجویی کنم ارباب صحبت را دم آبی که از بالانشینان بود می نوشم

💡 خرده چون شین در سر شاهد کن و شمع و شراب تا شوی بالانشین بر اهل عشرت چون الف

اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز